writinggbestpersianfarsiفارسی2بیا تا کتاب گلستان

farci no farsi yes فارسی

Why is Persian called Farsi?

Persian language - Wikipedia

The native name of Middle Persian was Parsig or Parsik, after the name of the ethnic group of the southwest, that is, “of Pars”, Old Persian Parsa, New Persian Fars. This is the origin of the name Farsi as it is today used to signify New Persian.

++++

How do you say thank you in Farsi?

AI Overview

To say “thank you” in Farsi (Persian), you can use the common loanword “Merci” (مرسی) for informal situations, or “Mamnoon” (ممنون) which is used in both formal and informal contexts. For a more formal expression of gratitude, you can say “Sepās-gozāram” (سپاسگزارم) meaning “I am grateful,” or “Moteshakeram” (متشکرم). 

Here are a few common ways to express thanks:

  • Merci (مرسی): A widely used, informal way to say “thanks” that comes from French. 
  • Mamnoon (ممنون): A very common and versatile word that can be used in many situations, formal and informal. 
  • Mamnoonam (ممنونم): A slightly more personal form of mamnoon, meaning “I am grateful”. 
  • Moteshakeram (متشکرم): A formal word for “thank you”. 
  • Sepās-gozāram (سپاسگزارم): A more traditional and formal phrase meaning “I am grateful”. 

To emphasize your thanks: 

  • You can add “kheili” (خیلی), which means “a lot,” before any of these words.

+++++++
هُنَر، مجموعه‌ای از آثار یا فرآیندهای ساخت انسان است که برای اثرگذاری بر احساسات و هوش انسانی یا به منظور انتقال یک مفهوم، آفریده می‌شود و با خلاقیت انسان همراه است. همچنین هنر، توانایی و مهارت آفریدن زیبایی است که به شکلی نمادین ظهور می‌کند.

فرهنگ، جامعه، زادگاه، آب و هوا و تحولات زندگی هنرمند عوامل گوناگونی هستند که در نوع هنر هرکس می‌تواند تأثیر به‌سزایی داشته باشد.

هنر، در زبان عربی امروز، به‌معنای فن و فنون به‌کار می‌رود
شامل دو عنصر تعیین‌کننده است: 1) ساخته دست انسان است، 2) در این ساخته، زیبایی، ابداع، خلاقیت و هماهنگی وجود دارد [۴]

هنر، در زبان فارسی، به‌معنای علم و معرفت، دانش، فضل، فضیلت، کمال، فراست و زیرکی است (لغت‌نامه دهخدا). گلی (1387) بر مبنایی هستی‌شناختی پس از تفکیک اثر هنری و کنش هنری و تأکید بر کنش هنری به‌عنوان امری والا و تحولی آن را چنین تعریف می‌کند: «کنش هنری کاری است که در خود آغاز می‌شود و در خود پایان می‌گیرد» و آن را کنشی می‌داند که آگاهی را به‌ اکنون و اینجا پیوند می‌زند خواه حاصلش یک اثر هنری باشد یا نباشد. به عبارتی دیگر، اگر اثری یا حتی رفتاری، کنش‌مند، جوششی و هشیارانه انجام شود، هنر است. خواه یک اثر هنری باشد یا یک رفتار همچون تدریس! (و حتی هر شغل و حرفۀ دیگر) و اگر اثر یا رفتاری واکنشی، سفارشی و غیرهوشیارانه رخ دهد، یک صنعت است؛ بنابراین آگاهی شعر گفتن یا نقاشی می‌تواند صنعتی باشد تا هنری[1] (جوهری‌فرد،
+++++
فلسفه هنر

هنر کنشی آزادانه است، یعنی برای نشان دادن اثر هنری که همیشه با زیبایی همراه نبوده است ولی همواره معنی و مفهوم معینی را به وجود می‌آورد. بدین ترتیب حوزهٔ هنر از سایر حوزه‌های فعالیت انسان‌ها نظیر حوزهٔ علم، فلسفه، اخلاق، منطق، سیاست و زندگی روزمره متمایز و مشخص شده است. گرچه مرزبندی هنر و سایر حوزه‌های آن آسان نیست.[۵][۶][۷]

بازیگران تئاتر تجربی در حال اجرای یک پرفورمانس
بازیگران تئاتر تجربی در حال اجرای یک پرفورمانس

فلسفه و ماهیت وجود هنر رابطه بسیار نزدیکی با متافیزیک و اگزیستانسیالیسم و رئالیسم دارد. این قرابت را می‌توان معلول توجه بسیاری از فلاسفه مدرن به زیبایی‌شناسی دانست.

دانشنامهٔ بریتانیکا هنر را به صورت «استفاده از توانایی و تخیل در خلق آثار زیبا، محیط یا تجاربی که می‌توان با دیگران به اشتراک گذاشت» تعریف می‌کند. البته هیچ توافق جامعی بر اینکه چه چیزی بنیاد هنر را تشکیل می‌دهد وجود ندارد.[۸][۹][۱۰] ذات هنر و مفاهیم مرتبط مانند زیبایی و خلاقیت، در شاخه‌ای از فلسفه به نام فلسفهٔ هنر و زیبایی‌شناسی بررسی می‌شود.[۱۱][۱۲] آثار هنری همچنین در رشته‌هایی مانند نقد هنری و تاریخ هنر نیز بررسی می‌گردند.[۱۳]

افلاطون و امانوئل کانت بر آن بودند که هنر گونه‌ای فعالیت و مشغله‌ای است که به خودیِ خود مطبوع و خوشایند بوده و غیر از خود هدف دیگری ندارد. البته بعدها نظریه هنر برای هنر به‌کلی مردود شناخته شد. شیلر، شاعر و هنرمند آلمانی، نظریه کانت را می‌پذیرد و می‌گوید: «بازی را باید منشأ هنرها به حساب آوریم.» فیلسوف انگلیسی، «هربرت اسپنسر»، نظریه شیلر را تأیید می‌کند و پرندگان را مثال می‌آورد که لانههای خود را تزیین می‌کنند.[۱۴]

ارسطو ویژگی ذاتی هنرها را در تقلید یافت. او معتقد بود که تقلید نه تنها ابزار آن‌هاست، بلکه هدف آن‌ها نیز می‌باشد. او مانند افلاطون باور ندارد که یک مرتبه ای ایده‌آل از واقعیت (شکل‌ها) و یک مرتبه‌ای پایین‌تر از واقعیت (چیزهای مادی) وجود دارد و حقیقت و ارزش‌های دوم (واقعیت مادی) توسط اولی (اشکال) ارائه می‌شود. در نتیجه، ارسطو برای هنر نیز محکومیت اخلاقی ندارد.[۱۵]

فیلیسین شاله هنر را این گونه تعریف می‌کند:

«هنر عبارت از کوششی برای ایجاد یک عالم ایده‌آل، یک عالم صور و عواطف بی‌آلایش، در کنار عالم واقعی است»

او در جای دیگری اضافه می‌کند که هنر عبارت از طبیعت است که از خلال روحیه و از ورای شخصیت هنرمند به آن می‌رسیم. تعریف او از هنر نظریه گرانت آلن را دربارهٔ زیبایی تداعی می‌کند که می‌گفت:[۱۴]

«زیبا چیزی است که موجب حداکثر تحریک حواس و حداقل خستگی اندام گردد.»

در قرن هجدهم دیدرو نوشت:[۱۴]

«هدف هر بازیگر باید این باشد که صفات خوب را دوست‌داشتنی و صفات بد را زشت و مضحک نشان بدهد.»

تولستوی که قبل از انقلاب روسیه چشم از جهان فروبست، معتقد بود:

«هنر هنگامی ارزش دارد که با عواطف نیکو و هنر واقعی، هر نویسنده، نقاش و پیکرتراش بتوانند احساسات مذهبی را در میان مردم تقویت کند.»

نظریهٔ او با اعتراض روبرو شد و گفتند که وظیفهٔ هنرمند با مسئولان اجرایی و مبلغین دین و مذهب نباید مخلوط شوند.[۱۴] سده‌های متمادی استعداد برخی از هنرمندان در خدمت ذوق پست ثروتمندان قرار گرفت و هنر به صورت یک پیشه برای ارتزاق درآمد. مارسل پروست نویسنده معروف فرانسوی در یکی از نامه‌های خود چنین نوشت:

«کسی که پاک نیست و جهان را به نظر بی‌آلایش نگاه نمی‌کند، نمی‌تواند هنرمند واقعی باشد.»

پروست شرط لازم برای هنرمند بودن را، بی‌آلایشی و پاک بودن می‌داند. جامعه‌شناس دیگری با نام امیل دورکیم دربارهٔ هنر می‌گوید:[۱۴]

«هنر انسان را عادت به و طهارت را به زندگی شخصی و اجتماعی داخل می‌کند. آدمی همیشه به حظّ و نشاط احتیاج دارد. هنر، عواطف و احساسات بی‌آلایش گوناگونی در انسان به وجود می‌آورد و او را از کینه‌توزی و خودبینی رها می‌سازد.»

گویو فیلسوف فرانسوی در همین معنا می‌گوید:[۱۴]

«بهترین شاهد و مدرک برازندگی در یک عالم والا می‌دهد، صفا ارزشگذاری بر یک اثر هنری آن است که شما به عنوان مخاطب، خودتان را پاک‌تر و نیرومندتر احساس نمایید.»

صحنه‌ای از فیلم برباد رفته که در سال ۱۹۳۹ به‌دست ویکتور فلمینگ کارگردانی شد آثار هنری، علامت و نفوذ ملتی را که هنرمند در میان آن رشد کرده به جهان نشان می‌دهد. ژرژ دوهامل عقیده دارد که هنرمند و دوستداران هنر، صاحبان واقعی عالم هستند. حتی شوپنهاور فیلسوف بدبین آلمانی معتقد بود که:[۱۴]

«هنر نه تنها شخص را از دلتنگی‌های مبهم و یأس و حرمان نجات می‌دهد، بلکه می‌تواند منبع لذت‌ها و شادی‌ها و نشاط‌های بی‌پایان گردد.»

ژان ژورس در همین معنا عقیده دارد که:[۱۴]

«هنر عالی‌ترین الهامات را به عمق حیات روزانه و دل‌های افسرده ما می‌رساند».

اگوست کنت معتقد است که:[۱۴]

«هنر به عنوان یک زبان مشترک، عبارت از یک دین و آئین است.»

عالمی نتیجه گرفت که هنر تأثیر خود را از راه تلقین انجام می‌دهد.

برگسون وسائل و اسلوب‌های هنری را همتای اسلوب‌های خواب مصنوعی می‌داند، با این تفاوت که تأثیر آثار هنری خفیف‌تر، لطیف‌تر و معنوی هستند.[۱۴]

مانرو بریسیدی (۱۹۸۲) یک تعریف کارکردی از هنر ارائه می‌دهد:

«اثر هنری ترکیبی از شرایط مورد نظر است که به منظور ارائه تجربه‌های زیبایی‌شناختی ارزشمند قادر به نشان دادن ویژگی‌های زیبایی‌شناختی هنر باشد.»

پازولینی نیز می‌گوید:[۱۶]

«هنر وسیله‌ای است برای به نمایش گذاشتن یک ایدهٔ ذهنیِ خیلی خاص که حداقل ده نفر دیگر از آن اطلاع نداشته باشند.»

کارکردی‌ها، ارزش هنر وابسته، صرفاً توصیفی و مبتنی بر ارزیابی نیست.

از تعاریف ارائه شده می‌توان به تعریف دیگری اشاره کرد که یک تعریف سازمانی محسوب می‌شود. او در درجهٔ اول اثر هنری را به عنوان «اثر تصنعی» و در درجهٔ دوم به عنوان «مجموعه‌ای از جنبه‌های کلیدی که از طرف برخی از نامزدها برای قدردانی از افراد فعال در منظومه هنر اعطا می‌شود» می‌بیند.[۱۷]

در ادبیات ایران در دورهٔ اسلامی این معنا دوباره به ماهیت آن برمی‌گردد، تعریف رویه‌گرایان دگرگون شد و هنر به معنای دلیری، کمال، فضیلت، هوشیاری، فضل، تقوی، دانش و کیاست و… به کار رفت، که دارای بار معنایی عام بود:

  • به دشمن نمایم هنر هرچه هست * زمردی و پیروزی و زور دست *
  • چون غرض آمد هنر پوشیده شد * صد حجاب از دل به سوی دیده شد *
  • با دانش است فخر نه با ثروت و عقار * تنها هنر تفاوت انسان و چهارپاست *

از دیوان «پروین اعتصامی»

++++
Art is a diverse range of cultural activity centered around works utilizing creative or imaginative talents, which are expected to evoke a worthwhile experience,[1] generally through an expression of emotional power, conceptual ideas, technical proficiency, or beauty
https://en.wikipedia.org/wiki/Art

++++

تفاوت اصلی نثر و شعر در ساختار آنهاست؛ شعر کلامی موزون و مقفی با وزن و قافیه و هدف انتقال احساس و لذت است، در حالی که نثر کلامی آزاد از وزن و قافیه با هدف انتقال پیام به صورت طبیعی و مستقیم است. شعر با «خیال» و «عاطفه» آمیخته است و کلمات را با دقت انتخاب می‌کند تا بار مفهومی خاصی را حمل کنند، اما در نثر، انتقال پیام با پیچیدگی کمتر و واژگان عادی صورت می‌گیرد. 

نثر (Prose):

  • ساختار: کلامی بدون وزن و قافیه است و از قواعد دستوری زبان پیروی می‌کند. 
  • هدف: رساندن پیام و اندیشه به مخاطب به طور مستقیم و طبیعی است. 
  • ویژگی‌ها:
    • استفاده از واژگان و جملاتی که به صورت معمول در زبان روزمره به کار می‌روند. 
    • آزادی در استفاده از صنایع لفظی و معنوی (هرچند در نثر ادبی از آنها استفاده می‌شود). 
    • کاربرد عمومی و توانایی هر کسی در نوشتن آن. 

شعر (Poetry):

  • ساختار: کلامی موزون و مقفی (با وزن و قافیه) است و از ساختار منظم‌تری نسبت به نثر برخوردار است. 
  • هدف: علاوه بر انتقال پیام، انتقال حس، تأثیرگذاری بر مخاطب و لذت بردن او از زیبایی کلام است. 
  • ویژگی‌ها:
    • بکارگیری «خیال»، «عاطفه» و ترکیب واژه با «تصویر». 
    • انتخاب دقیق واژگان برای بار مفهومی خاص و توانایی انتقال حس و اندیشه‌های عمیق. 
    • خلق زبانی مستقل و فراگیر از حدود دستور زبان. 

تفاوت‌های کلیدی در یک نگاه: 

ویژگینثرشعر
وزن و قافیهندارددارد
هدف اصلیانتقال پیام مستقیمانتقال احساس، تأثیرگذاری و لذت
انتخاب کلماتانتخاب طبیعی و عمومیگزینش دقیق برای بار مفهومی و عاطفی
پیچیدگیکم‌تر و مستقیم‌تربیش‌تر، با لفافه‌ای از زیبایی و خیال
ساختار زبانساختار ظاهری زبانساختار عمقی زبان

+++++

گلها همه قشننگند، خوشگل رنگ برنگند رنگارنگند گلگون و گل دوستان خوشحالندند خوشحالهای جاویدانند د
درکلام وبیان نوشتها در نثر و شعر❤️😍 😁 نقاشی و عکس و هنرها برای همیشه جاویدانند و
😊 درخاطر و خاطرات و درهنرها جاویدانه همیشه خوش باشند
زیبا و زیبا یند زیبایی د
با در عشق و عاشقانه دوست و دوستان و دوستداران

+++++
گلها همه قشننگند، خوشگل رنگ برنگند
درخاطر و خاطرات و درهنرها جاویدانه همیشه خوش باش
دردرهنرهایی مانند کلام وبیان نوشتها درشعر و نثر ❤️😍 😁 نقاشی و عکس و هنرها برای همیشه جاویدانند

زیبا

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قَدَح ریزیم

نسیم عِطرگردان را شِکَر در مِجمَر اندازیم

چو در دست است رودی خوش، بزن مطرب سرودی خوش

که دست‌افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی‌جناب انداز

بُوَد کان شاه خوبان را نظر بر مَنظَر اندازیم

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد

بیا کاین داوری‌ها را به پیشِ داور اندازیم

بهشت عَدْن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

که از پای خُمَت روزی به حوضِ کوثر اندازیم

++++++++++++++++++
بیا تا گل برافشانیم وگلی در گلستان اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قَدَح ریزیم

نسیم عِطرگردان را شِکَر در مِجمَر اندازیم

چو در دست است رودی خوش، بزن مطرب سرودی خوش

که دست‌افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی‌جناب انداز

بُوَد کان شاه خوبان را نظر بر مَنظَر اندازیم

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد

بیا کاین داوری‌ها را به پیشِ داور اندازیم

بهشت عَدْن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

که از پای خُمَت روزی به حوضِ کوثر اندازیم
أأ++++++&،دددددددددددددددددددددأ+++++++

بیا تا مانند سعدی شیرازی سعی کنیم تا به سعادت دستیابیم

عهدنامه گلستان سازی ایران بیا تا قدر گل های خود را بدانیم

یا تا گل برافشانیم یا تا گل به کاریم و تخم گل در گلستان اندازیم
بیا تا گل به کاریم و تخم گل در گلستان اندازیم
بیا تا طرحی نو براندازیم و ایران را زیباترین و پر گل ترین گلستان، گیتی بسازیم
بیا تا با گلهای رنگارنگ زیباترین گلستانهای عالم را، در ایران بسازیم
بیا تا گل به کاریم و تخم گل در گلستان اندازیم
بیا تا طرحی نو براندازیم و زیباترین گلستانهای عالم را در ایران بسازیم
بیا تا با هدف اموزش و بهبود زبان فارسی که زبان فرهنگ، ملیت، مذهب و تاریخ اجداد ماست
بیا تا مانند سعدی سعی کنیم تا سعدی‌ وار به سعادتِ خویش و شکوفاییِ زبانِ فارسی دست یابیم،
بیا تا از دست و زبان خود براریم تا کز برای شکرش زیباترین و عاشقانه ترین گلستانهای عالم را در ایران بسازیم
بیا تا با کتاب گلستان سعدی شیرازی سعادت افرین ترین وزیباترین، انسانی‌ترین، دوستانه‌ترین و عاشقانه‌ترین، پراستفاده ترین، اموزنده ترین وبهترین کتاب برای أبیا تا
بیا تا کتاب گلستان سعدی شیرازی را بهترین کتاب أموزش زبان وفرهنگ فارسی بسازیم
بیا تا کتاب گلستان سعدی را حافظانه در حافظه خود از حفظ کنیم و خود را موفق ترین دانش اموزان ساعی تاریخ ایران بسازیم
بیشترین استفادهها را ببریم کنیم سودهای فراوان از و
بیا تا کتاب گلستان سعدی سعادت افرین ترین، انسانی‌ترین، دوستانه‌ترین و عاشقانه‌ترین کتاب ایران بسازبم
بیا تا کتاب گلستان سعدی را پراستفاده ترین، و بهترین کتاب اموزش زبان وفرهنگ فارسی بسازیم
بیا تا کتاب گلستان سعدی این سرمایه فرهنگی را پر استفاده ترین کتاب ایران بسازیم



با هدیه یک کتاب گلستان سعدی به هر نفر فارسی زبان و تا 100 ملیون کتاب گلستان سعدی به 100 میلیون نفر فارسی زبان در ایران و جهان
با کتاب گلستان سعدی یا کتاب گلستان صدی یا سدی
با 100در100 بهبود برای آموزش و شکوفاییِ زبانِ فارسی
(با تایید 100 و بیشتر آموزگار و استاد زبان و دستور زبان فارسی (ویا زبان پارسی
با 100 باربازخوانی و تصخیح و ویرایش و دوباره نویسی و نقد 100 نقاد ونویسنده و ویرایشگر و شاعران بگزیده زبان فارسی کتاب گلستان سعدی را از نو و مطابق و
با قوانین و آداب و رسوم و شرایط زندگی و انسان ایرانی و جهانی زمان خود بسازیم
با 100 ها ایده و راه و روش و سیستمهای آموزشی تایید شده نو برای آموزش و یادگیری و بیادسپاری و بیادآوری کتاب یاد بود گلستان را از نو بسازیم
با این 100 بهترین دلیلها تغیر و تکمیل و بهبودها این کتاب جدید را و کل این طرح گلکاری و گلسازی و و گل گویی گل نویس را طرح گلستان سدی می نامیم و هر کسی که دراین گلستان سازی ایران و گلکاری ایرانیان شرکت نماید می تواند از لقب سدی در نام خود استفاده نماید ل
با تا 100 بار و بیشتر خواندن و شنیدن و نوشتن و آموختن کتاب گلستان سدی رایادبگیم و بیاد بسپاریم و تا 100 سال بیاد بیاویم
با نگارش 100 هنرمند خوشنویس زبان فارسی و 100 نقاش و مینیاتوریست گلکار
با 100 فارسی زبان 100 ساله که بیش از 100 سال از زبان فارسی همه نوع استفادها را نموده اند
با 100 باغبان گلکار با تجربه یا متخصص گلکاری
با 100 آهننگساز و نوازنده وخواننده ار برنامه گلهای جاویدان زبان فارسی از گلستان سدی با ارکستر 100 سد نفری
با 10 کلمه در هر خط، 10 خط در هر صفحه و مجموع 100 کلمه در هر صفحه
با 100*100کلمه یا 100 ضربدر 100 کلمه در یک کتاب 100 صفحه‌ای
با 10.000 کلمه فارسی با بیشترین استفاده درزندگی روزمره در گفت‌وگو، خواندن و نوشتن
با 10.000 کلمه فارسی بعنوان آموزش و اگاهی پای ای اساسی اولیه وبیش از 80% لغات مورد استفاده زبان فارسی
با 10.000 کلمه تا 20.000 کلمه برای فاسی زبانان و بیشتر برای ششم ابتدایی
با 10.000 کلمه فارسی تا 40.000 کلمه آموزش متوسطه
با 10.000 کلمه فارسی تا 60.000 کلمه برای مقطع لیسانس
با 10.000 کلمه فارسی تا 80.000 کلمه برای مقطع دکتری زبان
با 10.000 کلمه فارسی تا 100.000 کلمه برای استادی در زبان دانی و زبان شناسی با همت عالبه بهترین وبالاترین حد نبوع در کلام رسیدن
با 10.000 کلمه فارسی وهر قدرکه لازم باشد و با سعی و کوشش فراوان و همت عالی به بهترین وبالاترین حد مهارت و نبوع و توانایی در زبان‌شناسی و زبان‌دانی در کلام برای سخنوری و نوشتن و نویسندگی وسرودن شعرو شاعری دست یافتن
با 100*هدف دستیابی به بالاترین سطح توانایی در زبان‌شناسی و زبان‌دانی است که به وسیله تلاش و پشتکار محقق شود. با استفاده از 10.000 کلمه فارسی و به قدری که لازم باشد، با تلاش و پشتکار به بالاترین سطح مهارت در سخنرانی، نوشتن، نویسندگی و سرودن شعر و شاعری دست یابیم.
بیا تا کتاب گلساتن سعدی را در انترنت ، دروب‌سایت‌ها، در هوش مصنوعی و ویکی پیدیا به پرگل ترین و زیبا ترین، پربازدیدترین و پرخواننده ترین کتاب آموزش زبان
فارسی سازیم
بیا تا هم اکنون با خواندن کتاب و شنیدن گویندگان و دیدن ویدیو تفسیر و معنایی کتاب گلستان سعدی بهترین بیشترین استفادها بطور رایگان استفاده کنیم
را رایگان در ویکپیدیا کتاب گلستان سعدی
بیا تا سعی کنیم که دانش اموزساعی خوب و درسخوانی باشیم و به سعادت برسیم

بیا تا قدرکتاب گلستان را بدانیم که تا فارسی را بهتر بدانیم
+++++++
مقصود من از گل و گلخانه تویی توو مقصود تویی گل گلخانه بهانه سرمایه بسازیمموفق
چو صد أید نود هم پیش ماست
با خواندن کتاب گلستان سعدی، خواندن و فهمیدن کتابهای دیگر هم اسانتر و ممکن تر میشود
و با کوششی سعدی‌وار آأ ؛ ر،
آبه سعادتِ خویش و شکوفاییِ زبانِ فارسی

گلها یا گل ها
+++++حتماً. متن شما را با حفظ معنا، یکدست، روان و استانداردِ فارسیِ امروز بازنویسی کردم. نسخه‌ی زیر لحنِ انگیزشی‌–فرهنگی دارد و تکرارها را به شکلی خوش‌خوان و منسجم سامان داده است.
بیا تا قدرکتاب گلستان را بدانیم که تا فارسی را بهتر بدانیم
بیا تا قدر گل ها را بدانیم که تا دریادها با گل ها بمانیم
کریمان گل فدای دوست کردند خاری بگذار ما هم مردمانیم
بیا تا قدرکتاب گلستان را بدانیم که تا فارسی را بهتر بخوانیم
کریمان گل فدای دوست کردند گلی بگذار ما هم مردمانیم
چو بر گلم خواهی بوسه دادن رُخم را بوسه ده، که اکنون همانیم


که تا همیشه با گل ها بمانیم
که تا دریادها با گل ها بمانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم


+++++++++

برگزاری تخصصی نمایشگاه‌ها و رویدادها در شیرازمرکز فرهنگی سعدی شیراز https://sccshiraz.ir/

مرکز سعدی شناسی https://www.sadishenasi.ir/

با توجه به جایگاه ویژه سعدی شیرازی در تاریخ ادبیات فارسی و نقش برجستۀ او در فرهنگ و ادب ایران اسلامی و برای شناختن و شناساندن ویژگی‌های شخصیت، آثار، دوران تاریخی و اجتماعی، تأثیرگذاری و تأثیرپذیری استاد سخن سعدی و همچنین سامان‌دهی پژوهش‌های مربوط به «سعدی‌شناسی» و نیز با انگیزۀ ارتقای سطح دانش و بینش عمومی و اعتلای فرهنگ و هنر کشور و ترویج و اشاعۀ فرهنگ و هنر اصیل ایرانی و اسلامی در شهریورماه1378 مرکز سعدی‌شناسی در شیراز تشکیل گردید.
مرکز سعدی‌شناسی مؤسسه‌ای فرهنگی و پژوهشی با اهداف فرهنگی و مقاصد غیرتجاری، غیرسیاسی و غیرانتفاعی است و اهداف و موضوع فعالیت‌های آن در چارچوب قوانین جاری کشوری و اهداف فرهنگی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به شرح زیر است:


هدف ما روشن است:
توانمندسازیِ همهٔ نسل‌ها برای زندگیِ شاد، سالم، فرخنده و آگاه—با عمری بلند—اما همواره با تمرکز بر «اکنونِ جاودان»: اینجا و همین لحظه.

می‌دانیم که روح، بدن، مغز و ژن‌ها در «حال» حضور دارند و زندگی از راهِ DNA پیوسته پیش می‌رود؛
اما ذهن در توالیِ «پیش از اکنون، اکنون، پس از اکنون» می‌اندیشد.
پس بیایید این «زمان‌آگاهی» را در خدمتِ آبادانیِ ایران بگذاریم:
در هر ثانیه و دقیقه و ساعتِ هر روز و هر شب؛
در هر هفته—از یکشنبه تا شنبه؛
و در هر ماه—از فروردین تا اسفند*—بی‌وقفه.


پیمانِ گلستانِ فارسی

  • حضور دیجیتال: تبدیل گلستانِ سعدی به مرجعِ دوست‌داشتنیِ آموزشِ فارسی در اینترنت، وب‌سایت‌ها، هوش مصنوعی و ویکی‌پدیا؛ تا «پرگل‌ترین، زیباترین و پربازدیدترین» محتوای فارسیِ آموزشی شود.
  • س


اقدام‌ها و الهام‌ها

  • حافظهٔ فرهنگی:

فرجامِ سخن


و با کوششی سعدی‌وار،
به سعادتِ خویش و شکوفاییِ زبانِ فارسی دست یابیم.

بیا تا گل بکاریم و گلستان بسازیم.


✍️


هدف نهایی، دستیابی به بالاترین سطح مهارت و توانایی در کلام، سخنوری، نویسندگی و شاعری، با همت عالی و کوشش فراوان است.



🎨 توضیحات ویرایش و بهبود:

+++++++++++++++

شیف +ان=أ
=،=تی+شیف +
شیف +اچ=آ
+ وای ؛شیف +
اندر لاین= شیفت +و – _
شیفت+ اف= ّتشدید ّ ّ
=×=الت0215
کشیده+شسبف+جی = +بـ+ مـ

گیومه در کیبورد فارسی

«»

ة

جای ساکن در کیبورد

د.

https://utype.ir/docs/special-chars/

صفحه کلید رایج ویندوزصفحه کلید استاندارد فارسی
الف همزه (أ)Shift+NShift+G
الف همزه مکسوره (إ)Shift+BShift+F
واو همزه (ؤ)Shift+VShift+A
ی همزه (ئ)MShift+S
همزه تنها (ء)Shift+MShift+M
حرکه همزهShift + N
تنوین نصب
کیبورد رایج ویندوزکیبورد استاندارد
فتحه (ــَـ)Shift + AShift + U
کسره (ــِـ)Shift + DShift + Y
ضمه (ــُـ)Shift + SShift + T


جای فتحه در کیبوردل
َ ِ ُ

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب »

بخش ۱ – آغاز کتاب



به نام خداوند جان و خرد

کز این برتر اندیشه بر نگذرد

خداوندِ نام و خداوندِ جای

خداوندِ روزی‌دِهِ رهنمای

خداوند کیوان و گَردان‌سپهر

فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است

نگارندهٔ برشده پیکر است

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی

همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست

میانْ بندگی را ببایدْت بست

خرد را و جان را همی‌سَنجد اوی

در اندیشهٔ سَخته کِی گُنجد اوی؟

بدین آلت رای و جان و زبان

ستود آفریننده را کِی توان؟

به هستیش باید که خستو شوی

ز گفتار بیکار یکسو شوی

پرستنده باشیّ و جوینده راه

به ژرفی به فرمانْش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست

ز هستی مر اندیشه را راه نیست


🌙 ملکا ذکر تو گویم – ۴۰ دقیقه با خدا 🙏 | 🎵 موسیقی عرفانی و اشعار سنایی | 💫 سفری از دل به ملکوت Khalvate Janan

:در این ویدیو، همراه با آهنگی روحانی و تفسیر عرفانی از غزل جاودانه‌ی سنایی ، وارد سفری درونی و آرامش‌بخش می‌شویم — سفری که در آن تنها صدا، حضور و عشق خداوند شنیده می‌شود. 🌿

ملکا ذکر تو گویم، شعری‌ست از ژرف‌ترین لحظات اتصال روح انسان به پروردگار. مولانا در این غزل با زبانی سوزان و عاشقانه، از دلباختگی مطلق به خدا سخن می‌گوید. این شعر نه فقط نیایش، که تجربه‌ی مستقیم «بودن با خدا»ست. در طول این ۴۰ دقیقه، با هر نغمه و هر کلمه، دل از جهان جدا می‌شود و در حضور او می‌ماند. اینجا دیگر زمان و مکان معنا ندارد؛ تنها «ذکر» است و «محبوب». 🎵 در این تجربه‌ی موسیقایی و تفسیری، ما به یاد می‌آوریم که آرامش حقیقی در ستایش است، در یاد اوست، در تسلیم و حضور در برابر زیبایی بی‌پایانش. 💫 اگر به دنبال دقایقی از آرامش، ایمان و خودشناسی هستی، اگر می‌خواهی چهل دقیقه با خدا بنشینی، این ویدیو برای توست.: 🕊️ غزل سنایی
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری + احد بی زن و جفتی ملک کامروایی + نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت + تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی + تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی + تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی + بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی همه نوری و سروری همه جودی و جزایی همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی احد لیس کمثله صمد لیس له ضد لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
پیام و تفسیر عرفانی سنایی در این غزل، لحظه‌ای را تصویر می‌کند که انسان در برابر خداوند از «من» تهی می‌شود و تنها حضور حق را می‌بیند. ذکر در این شعر، تکرار لفظ نیست؛ بلکه یاد بی‌وقفه‌ی خدا در عمق جان است.🌹 وقتی مولانا می‌گوید «ملکا ذکر تو گویم»، یعنی هر ذره وجودم در حال پرستش است، و این همان معنای خودشناسی حقیقی است: بازگشت از من به او. این ویدیو دعوتی است به خلوت، به گوش سپردن، به بازگشت به نوری که از آن آمده‌ایم.

:متن شعر (Lyrics), موسیقی شعر زیبای فردوسی: توانا بود هر که دانا بود (لهجه دری زن هوش مصنوعی) Naghme AI
به نام خداوند جان و خرد + کزین برتر اندیشه برنگذرد + خداوند نام و خداوند جای + خداوند روزی ده رهنمای + خداوند کیوان و گردان سپهر + فروزنده ماه و ناهید و مهر+ ز نام و نشان و گمان برترست + نگارنده بر شده پیکرست + به بینندگان آفریننده را + نبینی مرنجان دو بیننده را + نیابد بدو نیز اندیشه راه + که او برتر از نام و از جایگاه + سخن هرچه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد خرد گر سخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی + ستودن نداند کس او را چو هست + میان بندگی را ببایدت بست خرد را و جان را همی سنجد اوی در اندیشه سخته کی گنجد اوی + بدین آلت رای و جان و زبان + ستود آفریننده را کی توان + به هستیش باید که خستو شوی+ ز گفتار بی‌کار یکسو شوی + پرستنده باشی و جوینده راه + به ژرفی به فرمانش کردن نگاه + توانا بود هر که دانا بود + ز دانش دل پیر برنا بود

[ آهنگساز و تنظیم: [هوش مصنوعی] خواننده: [هوش مصنوعی] طراحی ویدیو: [استودیو نغمه مصنوعی] [Ferdowsi Public Domain]: شعر

موسیقی شعر زیبای سعدی شیرازی غزل سیزدهم | آواز زن هوش مصنوعی Naghme AI (Lyrics):
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست + عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست + به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح + تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست + نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست سعدیا گر بکند سیل فنا خانه عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

شعر: [غزل سیزدهم سعدی شیرازی ] عوامل تولید: طراحی ویدیو: [استودیو نغمه مصنوعی] [ آهنگساز و تنظیم: [هوش مصنوعی] خواننده: [هوش مصنوعی]

وطنم” با صدای هنرمند مردمی ستار! سروده: علیرضا نوریزاده؛ موسیقی: فرید زلاند! وطنم، سرزمین عشق و غزل – وطنم نور و آب و عطر و عسل وطنم چشمه سپیده و شیر – وطنم آفتاب عالم گیر وطنم بود آنکه زیبا بود – بهترین سرزمین دنیا بود وطنم، سرزمین عشق و غزل – وطنم نور و آب و عطر و عسل وطنم چشمه سپیده و شیر – وطنم آفتاب عالم گیر رفت بالا دوباره خورشیدش – شیر و خورشید و رای جمشیدش مثل ققنوس باز هم پیداست – وطن من همیشه پا بر جاست شاعرانش به خاک و خون کشند – گردن حافظش به تیغ زنند باز می خواند این همیشه غزل – این گلستان نور و عطر و عسل گل لبخند از لبش جاری – وطنم سرزمین بیداری خفته بر بام آسیا وطنم – شاه بیت قصیده با وطنم ای ایران ای مرز پُر گوهر گردآوری ایزد توس

شکوفه لبخند بر لبش می شکفد
تا گل خنده را بر لبانش بنشاند
تا گل افشان شود لببان خندانش
گلریز، گل افشان، گلباران، مراسم گلریزی
گلریزان و گلچینی
گلریز، گل افشان، گلباران، مراسم گلریزی
گل خنده را بر لبانش بنشاند
تا گلریزان شود لبانش خندان
گلریز، گل افشان، گلباران، مراسم گلریزی
شکوفه لبخند بر لبش می شکفد
گل خنده بر لبانش خندانش گل افشان
شکوفه لبخند بر لبش
گل خنده بر لبانش خندانش گل افشان
خوش خنده
مترادف خندان: بشاش، خنده رو، خوشرو، خنده ناک، شاد، شادان، شادمان، گشاده رو، متبسم، مسرور، مشعوف ، شکفته، شکوفاخوش و خندان و
گلبرگ گلدان گل شناسی
بشاش، نیک خنده، شکرخنده
 ) نیک خنده. شکرخنده. نیکوخنده. آنکه خوب خندد
++++++++++++++++++++++++
گل افشان کن زرخسار و بتاراج گلستان آی
تو ماه زیبای زمین و اسمانی
خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی

دهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی

دیدمش خُرَّم و خندان گلدسته به دست

و آن گلدسته را صد گونه تماشا می‌کرد
+++++
دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست

واندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کر
+++++

خوش آمد گُل وز آن خوش‌تر نباشد

که در دستت به جز ساغر نباشد

زمانِ خوش‌دلی دریاب و دُر یاب

که دایم در صدف گوهر نباشد

غنیمت دان و مِی خور در گلستان

که گُل تا هفتهٔ دیگر نباشد

ایا پُرلعل کرده جامِ زَرّین

ببخشا بر کسی کش زر نباشد

بیا ای شیخ و از خُم‌خانهٔ ما

شرابی خور که در کوثر نباشد

بشوی اوراق اگر هم‌درسِ مایی

که عِلمِ عشق در دفتر نباشد

ز من بنیوش و دل در شاهدی بند

که حُسنش بستهٔ زیور نباشد

شرابی بی‌خمارم بخش یا رب

که با وی هیچ دردِ سر نباشد

من از جان بندهٔ سلطان اویسم

اگر چه یادش از چاکر نباشد

به تاجِ عالم آرایش که خورشید

چنین زیبندهٔ افسر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظمِ حافظ

که هیچش لطف در گوهر نباشد

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh162




















































🌹

+++++++++++++++++++++


سعدی

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۱۰۵

     

آب حیات من است خاک سر کوی دوست

گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست

ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار

فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار

مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست

دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا

گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست

گر متفرق شود خاک من اندر جهان

باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل

روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست

هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در او

نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست
++++++++++++++++++

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست

هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست

چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم

که یاد می‌نکُند عهد آشیان ای دوست

گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟

به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست؟

دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست

بگو «بیار» که گویم «بگیر هان ای دوست»

تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست

جفا مکن که بزرگان به خرده‌ای ز رهی

چنین سبک ننشینند و سر گران ای دوست

به لطف اگر بخوری خون من روا باشد

به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست

مناسب لب لعلت حدیث بایستی

جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست

مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش

اگر مراد تو قتل ست وا رهان ای دوست

که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟

به دوستی که غلط می‌بَرد گمان ای دوست

که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار

ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
+++++++++++++++
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست

بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست

اگر جهان همه دشمن شود ز دامن تو

به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست

سرم فدای قفای ملامتست چه باک

گرم بود سخن دشمن از قفا ای دوست

به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنی

به خون خسته اگر تشنه‌ای هلا ای دوست

چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد

به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست

وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر

به حق آن که نیم یار بی‌وفا ای دوست

هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی

ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست

غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت

مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست

اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز

و گر به بردن دل آمدی بیا ای دوست

بساز با من رنجور ناتوان ای یار

ببخش بر من مسکین بی‌نوا ای دوست

حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند

به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست
+++++++++++++++++++++++++
تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست

بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست

دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست

سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست

بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید

شوری که در میان من است و میان دوست

خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشت

خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست

دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند

وآن هم برای آن که کنم جان فشان دوست

روزی به پای مرکب تازی درافتمش

گر کبر و ناز باز نپیچد عنان دوست

هیهات کام من که برآید در این طلب

این بس که نام من برود بر زبان دوست

چون جان سپردنیست به هر صورتی که هست

در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست

با خویشتن همی‌برم این شوق تا به خاک

وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست

فریاد مردمان همه از دست دشمن است

فریاد سعدی از دل نامهربان دوست
++++++++++++++
ای پیکِ پی‌خجسته که داری نشانِ دوست

با ما مگو به جز سخنِ دل‌نشانِ دوست

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد

یا از دهانِ آن‌ که شنید از دهانِ دوست

ای یارِ آشنا عَلَمِ کاروان کجاست؟

تا سر نهیم بر قدمِ ساربانِ دوست

گر زر فدای دوست کنند اهلِ روزگار

ما سر فدای پای رسالت‌رسانِ دوست

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنانِ دوست

رنجورِ عشقِ دوست چنانم که هر که دید

رحمت کند مگر دلِ نامهربانِ دوست

گر دوست بنده را بِکُشَد یا بپرورد

تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست

گر آستینِ دوست بیفتد به دستِ من

چندان که زنده‌ام سرِ من و آستانِ دوست

بی‌حسرت از جهان نرود هیچ‌کس به در

الا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست

بعد از تو هیچ در دلِ سعدی گذر نکرد

وآن کیست در جهان که بگیرد مکانِ دوست؟
+++++++++++
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست

به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست

به بندگی و صغیری گرت قبول کند

سپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست

به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند

رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست

جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشت

نه نعمتیست که بازآورد فقیر از دوست

نه گر قبول کنندت سپاس داری و بس

که گر هلاک شوی منتی پذیر از دوست

مرا که دیده به دیدار دوست برکردم

حلال نیست که بر هم نهم به تیر از دوست

و گر چنان که مصور شود گزیر از عشق

کجا روم که نمی‌باشدم گزیر از دوست

به هر طریق که باشد اسیر دشمن را

توان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست

که در ضمیر من آید ز هر که در عالم

که من هنوز نپرداختم ضمیر از دوست

تو خود نظیر نداری و گر بود به مثل

من آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست

رضای دوست نگه دار و صبر کن سعدی

که دوستی نبود ناله و نفیر از دوست
+++++++++++++++
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست

بر خوردن از درخت امید وصال دوست

بختم نخفته بود که از خواب بامداد

برخاستم به طالع فرخنده‌فال دوست

از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت

یا خانه جای رَخْت بُوَد یا مجال دوست

خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم

در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست

تشریف داد و رفت ندانم ز بیخودی

کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست

هوشم نماند و عقل برفت و سخن نبست

مقبل کسی که محو شود در کمال دوست

سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۹۷

زنگارخورده چون بنماید جمال دوست



++++++++++
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست؟

تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

دل زنده می‌شود به امید وفای یار

جان رقص می‌کند به سماع کلام دوست

تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن

هر کاو فتاد مست محبت ز جام دوست

من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم

هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار

ور رفتنی‌ست جان ندهد جز به نام دوست

وقتی امیر مملکت خویش بودمی

اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست

گر دوست را به دیگری از من فراغت‌ست

من دیگری ندارم قائم‌مقام دوست

بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای

هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست

درویش را که نام بَرَد پیش پادشاه؟

هیهات از افتقار من و احتشام دوست

گر کام دوست کشتن سعدی‌ست باک نیست

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۱۰۰

اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
++++++++++++++++++++


ای پیکِ پی‌خجسته که داری نشانِ دوست

با ما مگو به جز سخنِ دل‌نشانِ دوست

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد

یا از دهانِ آن‌ که شنید از دهانِ دوست

ای یارِ آشنا عَلَمِ کاروان کجاست؟

تا سر نهیم بر قدمِ ساربانِ دوست

گر زر فدای دوست کنند اهلِ روزگار

ما سر فدای پای رسالت‌رسانِ دوست

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنانِ دوست

رنجورِ عشقِ دوست چنانم که هر که دید

رحمت کند مگر دلِ نامهربانِ دوست

گر دوست بنده را بِکُشَد یا بپرورد

تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست

گر آستینِ دوست بیفتد به دستِ من

چندان که زنده‌ام سرِ من و آستانِ دوست

بی‌حسرت از جهان نرود هیچ‌کس به در

الا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست

بعد از تو هیچ در دلِ سعدی گذر نکرد

وآن کیست در جهان که بگیرد مکانِ دوست؟
+++++++++++
https://ganjoor.net/search?s=%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA&es=1&author=7&cat=120+

سعدی

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۱۰۴

     

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست

هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست

چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم

که یاد می‌نکُند عهد آشیان ای دوست

گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟

به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست؟

دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست

بگو «بیار» که گویم «بگیر هان ای دوست»

تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست

جفا مکن که بزرگان به خرده‌ای ز رهی

چنین سبک ننشینند و سر گران ای دوست

به لطف اگر بخوری خون من روا باشد

به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست

مناسب لب لعلت حدیث بایستی

جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست

مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش

اگر مراد تو قتل ست وا رهان ای دوست

که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟

به دوستی که غلط می‌بَرد گمان ای دوست

که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار

ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست

از تو زیباتر ندیدم | غزلی از سعدی Rashid Kakavand | رشید کاکاوند